تبليغاتX

کتاب و داستان

کتاب و داستان

شامل بخش های متنوعی از ادبيات ايران و جهان

غذای روح
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
« غذاي روح - آن لاندرز »

سه مرد تنبل
سه مرد زير درخت دراز کشيده بودند . يک بازرگان از آنجا عبور مي کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترين است، به عنوان هديه به او يک روپيه (واحد پول هند) خواهم داد.
يکي از مردان فوري برخاست و گفت روپيه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستي و هديه را نخواهي گرفت.
دومي در حال درازکش دستش را دراز کرد و فرياد زد روپيه را بياور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچين فعال هستي.
سومي در حال درازکش گفت روپيه را بياور و در جيب من بگذار، من تنبل ترين هستم. بازرگان خيلي خنديد و روپيه را در جيب او گذاشت.

بيسکويت
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 8:19 AM  توسط سعید صدر  | 


راز موفقيت در زندگی داشتن امکانات نيست، بلکه استفاده از (( بی امکانی )) به عنوان نقطه ی قوت است. به داستان زير توجه کنيد : 

کودکي ده ساله که دست چپش در يک حادثه ي رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون جودو به يک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاه ها ببيند.
در طول 6 ماه استاد فقط روي بدنسازي کودک کار کرد و در عرض اين6 ماه حتي يک فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسيد که يک ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به کودک ده ساله فقط يک فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن يک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در ميان اعجاب همگان، با همان تک فن همه ي حريفان خود را شکست بدهد!
3 ماه بعد کودک توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات انتخاب کشوري، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري کشور انتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت : (( دليل پيروزي تو آن بود که اولاً به آن يک فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يک فن بود و سوم اينکه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن،گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستي را نداشتي! ياد بگير که در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 8:31 AM  توسط سعید صدر  | 

برادري مثل او
يکي از دوستانم به نام (( پل )) اتومبيلي از برادرش به عنوان هديه کريسمس دريافت کرد . شب کريسمس زماني که پل از دفترش بيرون آمد ، يک پسر بچه ي خياباني در حال چرخيدن دور ماشين نو و براق او بود و آن را تحسين مي کرد . وقتي که پل را ديد ، پرسيد : (( آقا اين ماشين شماست ؟ )) پل سرش را تکان داد : (( برادرم اين را براي کريسمس به من داده است . )) پسر گيج و متحير شده بود : (( يعني منظورتان اين است برادتان اين را به شما داده و اين براي شما هيچ خرجي نداشته ؟ هي پسر من دلم مي خواهد . . . )) و لحظه اي درنگ کرد . البته پل مي دانست که پسرک مي خواهد چه آرزويي بکند . مي خواست آرزو کند که يک برادر مثل برادر او داشته باشد . اما چيزي که او گفت سر تا پاي پل را شديداً تکان داد . (( من آرزو مي کنم . . . که کاش مي توانسم برادري مثل او باشم )) پل با شگفتي و حيرت به پسرک نگاه کرد ، سپس به طور ناگهاني گفت : (( تو دوست داري با ماشينم چرخي بزنيم ؟ ))
(( اوه البته من واقعاً دوست دارم . ))
بعد از کمي گشتن ، پسرک با چشم هاي درخشان و پر آرزو گفت : (( آقا براي شما اشکال دارد اگر تا مقابل خانه ي ما برويم ؟ ))
پل لبخند کوتاهي زد . او فکر مي کرد مي داند که پسرک چه مي خواهد . اين که به همسايگانشان نشان بدهد که او هم مي تواند سوار چنين ماشيني بشود . اما پل دوباره اشتباه مي کرد . پسرک گفت : (( ممکن است آنجايي که دو تا پله دارد ، بايستيد ؟ )) پل به آن سمت رفت و ايستاد . در زمان کوتاهي صدايش را شنيد که دارد مي آيد . اما به کندي حرکت مي کرد . او در حال حمل برادر کوچک فلجش بود . او را روي آخرين پله گذاشت و ماشين را نشانش داد و گفت : (( بابي ، آنجا که آن آقا ايستاده ، همان چيزي که الان به تو گفتم ، برادرش آن ماشين را براي کريسمس به او داده است و حتي يک سنت هم برايش خرج نداشته و يک روز من مي خواهم يکي مثل آن را به تو بدهم . . . آن وقت تو مي تواني خودت تمام چيزهاي زيبايي را که در زمان کريسمس من تلاش مي کنم برايت تعريف کنم را ببيني . )) پل پياده شد و کودک فلج را بلند کرد و در صندلي جلوي ماشينش گذاشت . برادر بزرگ تر با چشمان درخشان هم پشت سرش سوار شد و سپس هر سه نفر آن ها گردشي به يادمندني را در آن شب تجربه کردند . آن شب کريسمس ، پل فهميد که منظور مسيح چيست زماني که مي گويد : (( اگر بدهيد ، مبارک تر است ))

هديه
روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حرکت بود . در يک صندلي پيرمرد چروکيده اي نشسته بود که يک دسته ي بزرگ از گل هاي تازه در دست داشت .
در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود که چشم هايش دائماً به دسته گل دوخته شده بود .
زمان آن بود که پيرمرد پياده شود . او به طور ناگهاني دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : (( من مي توانم ببينم که عاشق اين گل ها شده اي و فکر مي کنم همسرم هم دوست داشته باشد که اين ها مال تو باشند . من به او خواهم گفت که گل هايش را به تو هديه داده ام .))
دخترک گل ها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه کرد که از اتوبوس پياده شد و از دروازه ي کوچک گذشت و وارد يک قبرستان قديمي و کوچک شد .

اتومبيل مسروقه من
يکي ماشين مرا از کانارسي به سرقت برد . يک کتاب اماني از کتابخانه توي ماشين بود . (( زوج ها )) اثر جان اپدايک . چند هفته بعد پليس اتومبيل را در براونزويل پيدا کرد . (( زوج ها )) پريده بود . اما روي صندلي عقب يک کتاب اماني ديگر بود . (( خوب بخوريم تا هيکل مناسبي داشته باشيم )) نوشته ي ادل ديويس . دزد جريمه ي ديرکرد مرا پرداخته بود . من هم مال او را پرداختم .

داستان طنزي از مجله ي گل آقا :

ابوالمراد جيلاني مردي بود صاحب رأي و صائب نظر . مريدان بسيار داشت و پيروان بي شمار .
روزي بر سکوي خانه نشسته بود و مريدان گرد وي حلقه زده بودند و حل مشکل مي کردند . مردي گفت : (( اي پير ، مرا با اهل خانه جنگ افتاده است و اهل ، مرا از خانه بيرون رانده انده و در را بسته . )) گفت : (( به خانه آييم و آشتي تو با اهل باز کنيم . )) و چنين شد .
مردي گفت : (( اي پير ، صاحب خانه مرا گويد که بيرون شو . )) گفت : (( صاحب خانه را بگوي که پير گويد ، خانه بر من ببخش و خود بيرون شو . )) و چنين شد .
مردي گفت : (( اي پير ، صد درم سنگ زرّ ناب مي جويم . )) گفت : (( بيابي )) و چنين شد .
يک يک مريدان مي آمدند و مراد مي جستند از ابوالمراد .
ناگاه مردي درآمد و عريضه اي بداد سرگشاده و برفت .
ابوالمراد ، نخست آن عريضه ببوييد و ببوسيد و بر ديده نهاد و سپس ، خواندن بياغازيد.
ناگاهي ، کف بر لب آورد و فرياد زد : (( آب ، آب . )) و از سکو درغلتيد و بيهوش بيوفتاد .
مريدان بر گرد وي جمع آمدند و چندان که پف نم بر صورت وي زدند و کاه گل در دماغ وي گرفتند ، با هوش نيامد .
پس او را به بيمارستان بردند و در (( سي . سي . يو )) بخوابانيدند که مگر سکته ي مليح ! کرده است .
ساعتي در آن حالب ببود تا طبيب بيامد و گفت : (( اي پير ، تو را چه افتاده است ؟ ))
ابوالمراد از لحن وي بدانست که طبيب از مريدان وي است . پس زبان باز کرد و گفت : (( آب . آب . )) آب بياوردند که : (( بنوش . )) ننوشيد و بمرد - رحمت الله عليه . -
مريدان بر جنازه ي وي گرد آمدند و مي گريستند که : (( دريغا ، آن پير روشن ضمير و آن شير بيشه ي تدبير که به يک عريضه از پاي دراوفتاد و بمرد . ))
مريدي گفت : (( اي ياران ، شايد بود که آن عريضه باز نگريم تا چه شعوذه و طامات در آن نوشته است ؟ باشد که علت تشنگي وي دريابيم و سبب موت بازشناسيم . ))
عريضه بگشودند . قبض آب بهاي خانگاه ابوالمراد بود - انار الله برهانه - به نرخ تصاعدي ! و جز آن هيچ نبود . تمّت .

منابع :
- کتاب سوپ جوجه براي روح ( نقل از مجله ي خانه سبز )
- ريچارد گريسون / اسدالله امرايي

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 7:44 AM  توسط سعید صدر  | 

ساعت هفت شب بود و آقاي اسکات داشت تلويزيون نگاه مي کرد که يکدفعه فهميد نمي تواند صفحه ي تلويزيون را واضح ببيند . عينکش را در آورد ، پاک کرد و به چشمش زد و دوباره نگاه کرد .
در نصف ثانيه او از جايش پريد و به سرعت عقب رفت . حالا او فهميده بود که چرا نمي توانسته تلويزيون را واضح ببيند . او دقيقا از بين شکم يک روح به تلويزيون نگاه مي کرده ! روحي که ميان او و تلويزيون ايستاده بود !

يک روح با بدني شفاف و چشم هاي غمگيني که به سختي ديده مي شدند و آن روح مستقيما به او نگاه مي کرد !
وقتي که آقاي اسکات قدم اول را براي پا به فرار گذاشتن ، برداشت ، روح با سردي فرياد کشيد (( ببببببببممممممان )) اما او قبل از رسيدن روح به حرف (( ن )) از در خانه خارج شده بود .

درست يک ساعت بعد بود که آقاي اسکات با يک روحگير به جلوي خانه اش آمد و او را به داخل خانه فرستاد . . .

(( اون روح فقط مي خواست شما رو ببينه ، آقاي اسکات ! )) روحگير که نيم ساعتي بعد از خانه خارج شده بود ، اينطور ادامه داد : (( اون روح الان اينجا نيست )) و سپس روحگير آقاي اسکات را در جلوي خانه گذاشت و رفت ولي به انتهاي پيچ کوچه نرسيده بود که از همانجا فرياد کشيد : (( اون روحه پسره خودت بود ! ))

آقاي اسکات براي پنج دقيقه تکان نخورد . حالا او داشت به گذشته اش فکر مي کرد . به پسرش که سه سال پيش از او قهر کرده بود و براي کار کردن به انگلستان رفته بود . او سال گذشته در يک تصادف مرده بود ولي آقاي اسکات براي تشييع جنازه اش هم نرفته بود .

صبح روز بعد وقتي دوست آقاي اسکات از مسافرت برگشت و به خانه ي مشترکشان رفت ، اثري از او نديد جز يک يادداشت نوشته شده با دستي لرزان :

    ((   جيمز عز  يز     ، من  سا عت  يا زده شب  ،   به لند ن  رفتم    .  در    او  لين فرصت تماس مي گير  م     ))





نویسنده داستان : خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 9:3 AM  توسط سعید صدر  | 


از کتاب نيويورکي ها
نويسنده : ويليام سيدني پورتر
نام داستان : انتخاب سوپي
مترجم : زرين بختياري زاده

سوپي ( Soapy ) روي يک نيمکت درميدان مديسون نيويورک نشست و به آسمان نگاه کرد. يک برگ خشک روي بازويش افتاد. زمستان از راه مي‌رسيد و او مي‌دانست که بايد هرچه زودتر نقشه‌هايش را اجرا کند. با ناراحتي روي نيمکت جابه‌جا شد. احتياج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هايش را اين‌گونه سپري مي کرد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 7:34 PM  توسط سعید صدر  | 

رمال باشي رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت : " اين هم چهل روز مهلت بعدش چه خاکي بريزم به سر ؟ "
زن گفت : " تا چهل روز ديگر که مرده است کي زنده ؟ حالا پاشو برو بازار چهل تا کله خرما بگير بيار و هر شب يکي از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله که اقلاً حساب روز ها دستمان باشد و بدانيم روز چهلم چه روزي است . "
رمال باشي گفت : " بد فکري نيست . " و رفت چهل تا کله خرما خريد و برگشت خانه .  حالا بشنويد از دزد ها !
وقتي دزد ها شنيدند پادشاه رمالي دارد که از زير زمين و بالاي آسمان خبر مي دهد ، ترس ورشان داشت . نشستند با هم به گفت و گو که چه کنند تا از دست چنين رمالي جان سالم به در ببرند . آخر سر قرار گذاشتند هر شب يکي از آن ها برود رو پشت بام خانه ي رمال باشي سر و گوشي آب بدهد و  ببيند رمال باشي چه مي کند و براشان چه نقشه اي مي کشد .
شب اول ، يکي از دزد ها خودش را رساند به پشت بام رمال باشي و گوش تيز کرد ببيند رمال باشي چه مي کند . در اين موقع رمال باشي يکي از خرما ها را خورد . هسته اش را تلقي پرت کرد تو دله و بلند گفت : " اين يکي از چهل تا "
دزد تا اين را شنيد از روي پشت بام پريد پايين رفت پيش رفقايش و گفت : "هرچه از اين رمال باشي گفته اند کم گفته اند . "
گفتند : "چطور "    گفت : " تا رسيدم رو پشت بام خانه اش هنوز خوب جاگير نشده بودم که بلند گفت اين يکي از چهل تا . "
دزد ها خيلي پکر شدند و بيشتر ترس افتاد تو دلشان .
خلاصه ! از آن به بعد ، هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشي و رمال باشي شبي يک کله خرما خورد و هسته اش را انداخت تو دله و گفت اين دو تا از چهل تا ، اين سه تا از چهل تا ؛ و همين طور شمرد تا رسيد به سي و نه .
شب سي و نهم دزد ها دور هم جمع شدند و گفتند : " يک شب بيشتر نمانده که رمال باشي ما را بگيرد و کت بسته تحويل دهد . اگر به زير زمين يا توي دريا هم بريم فايده ندارد و دست از سرمان بر نمي دارد . خوب است تا کار از کار نگذشته خودمان بريم خدمتش و جاي جواهرات خزانه را نشانش بديم . اين طوري شايد پارشاه از تقصيرمان بگذرد و از اين مهلکه جان به در ببريم . "
فرداي آن روز دزد ها يک شمشير و يک قرآن برداشتند رفتند پيش رمال باشي و گفتند : " اين شمشير ، اين هم قرآن . يا ما را با اين بکش يا به اين قرآن ببخش . جواهرات خزانه ي پادشاه هم دست نخورده زير خاک است . "
رمال باشي دزدها را کمي نصيحت کرد . بعد جاي جواهرات را ياد گرفت و به آنها گفت : " الان مي روم پيش پادشاه ببينم چه کار مي توانم براتان بکنم . " و بلند شد دوان دوان رفت خدمت پادشاه ، جاي جواهرات را به او گفت و براي دزدها طلب شفاعت کرد .
پادشاه که از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد ، گفت : " رمال باشي راستش را بگو چرا براي دزدها طلب شفاعت مي کني ؟ "
رمال باشي گفت : " قربانت گردم ! وقتي دزدها خبردار شدند پيدا کردن آن ها و جواهرات را گذاشته اي به عهده ي من از خير هرچه برده بودند گذشتند و فرار کردند به مغرب زمين و حالا اگر بخواهي آن ها را برگرداني ، دو برابر خزانه بايد خرج قشون کني . آخرش هم معلوم نيست به نتيجه برسي يا نه . "
پادشاه حرف رمال باشي را قبول کرد و عده اي را با شتر و قاطر فرستاد ، جواهرات خزانه را تمام و کمال آوردند تحويل خزانه دار دادند و باز به رمال باشي خلعت داد و پول زيادي به او بخشيد .
وقتي رمال باشي برگشت به خانه به زنش گفت  : " امروز پادشاه آنقدر پول بخشيد به من که براي هفت پشتمان بس است . حالا بيا فکري بکن که از اين مخمصه خلاص بشوم . چون مي ترسم آخر گير بيفتم و جانم را بگذارم رو اين کار . "
زن فکري کرد و گفت : " اين را ديگر راست مي گويي . وقتش رسيده خودت را بزني به ديوانگي تا دست از سرت بردارند . "
مرد گفت : " چطور اين کار را بکنم ؟ "
زن گفت : " فردا صبح ، وقتي شاه رفت حمام هر طور شده خودت را برسان به او ، دست و پايش را بگير مثل ديوانه ها از خزينه بندازش بيرون ولخت مادرزاد بنا کن به بشکن زدن و قر و قمبيل آمد . آن وقت دوست و دشمن مي گويند رمال باشي پاک خل و چل شده ؛ پادشاه هم دست از سرت بر مي دارد . "
مرد گفت : " بد نگفتي  " و صبح فردا ، همانطور که زنش گفته بود ، بعد از اينکه پادشاه رفت حمام ، دوان دوان خودش را رساند به آنجا . نگهبان ها را کنار زد و به زود رفت چنگ انداخت موهاي پادشاه را گفت و از خزينه کشيدش بيرون ، که يک مرتبه صدايي بلند شد وسقف خزينه رميد .
پادشاه وقتي ديد رمال باشي از مرگ حتمي نجاتش داده ، مال بي حساب و کتابي به او بخشيد و همه کاره ي دربارش کرد.
رمال باشي برگشت خانه و ماجراي آن روز را بزاي زنش تعريف کرد . زن گفت : " يک کار ديگر هم مي تواني بکني . "              مرد گفت : " چه کاري ؟ "
زن گفت : "يک وقت که همه ي اعيان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند ، خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بکش پايين . بعد از اين کار ، همه مي گويند عقل از سرت پريده و ديوانه شده اي . پادشاه هم مي گويد رمال ديوانه نمي خواهم و از دربار بيرونت مي کند . آن وقت با خيال راحت مي رويم گوشه ي دنجي مي نشينيم و خوش و خرم زندگي مي کنيم . "
رمال باشي حرف زنش را قبول کرد و منتظر فرصت ماند . تا يک روز همه ي اعيان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و د ست به سينه جلوي تختش صف بستند . رمال باشي ديد فرصت از اين بهتر دست نمي دهد و از ميان جمعيت پريد رو تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پايين ، که در همين موقغ عقربي قد يک گنجشک از زير تشکي که پادشاه روش نشسته بود ، آمد بيرون . "
همه به رمال باشي آفرين گفتند و از آن به بعد ديگر کسي نبود که به اندازه ي رمال باشي پيش پادشاه عزيز باشد .
رمال باشي مطلب را با زنش در ميان گذاشت و آخر سر گفت : " امروز هم که اين جور شد و حالا بيشتر از عاقبت کار مي ترسم . "
زن ، شوهرش را دلداري داد و گفت : " حالا که خدا مي خواهد روز به روز کار و بارت بالا بگيرد و اجر و قربتت پيش پادشاه بيشتر شود ، چدا ما نخواهيم ؟ "
رمال باشي گفت : " درست مي گويي ، بايد راضي باشيم به رضاي خدا . "
 از آن به بعد ، رمال باشي صبح به صبح مي رفت دربار و شب به شب برمي گشت خانه و با زنش به خوبي و خوشي وندگي مي کرد . تا روزي از روزها همراه پادشاه رفته بود شکار ، پادشاه ملخي را در مشتش گرفت و به او گفت : " بگو ببينم ! چي تو مشت من است ؟ "
رمال باشي رويش را کرد به طرف آسمان و در دل گفت : " خدايا خودت مي داني که من مي خواستم از اين کار دست بکشم و تو نگذاشتي . حالا هم راضي ام به رضاي تو . " بعد آهسته گفت : " يک بار جستي ملخک ! دوبار جستي ملخک ! آخر کف دستي ملخک ! "
پادشاه گفت : " رمال باشي ! داري با خودت چه مي گويي ؟ بلند تر بگو . "
رمال باشي با ترس و لرز بلند گفت : " عرض کردم ؛ يک بار جستي ملخک ، دوبار جستي ملخک ، آخر کف دستي ملخک ! "
پادشاه گفت : " آفرين بر تو "  و دستش را وا کرد و ملخ پريد به هوا  . . .

                                                                                     پا يا ن 

      

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 10:43 AM  توسط سعید صدر  | 

                  

 چندان طول نکشيد که جلو دار پادشاه آمد سراغش و گفت : " جناب رمال باشي ، شتري که پولهاي پادشاه بارش بوده گم شده ، رمل بنداز ببين کجا رفته . "
رمال تو دلش گفت : " خدايا ! چه کنم ؟ چه نکنم ؟ حالا چه خاکي بريزم به سرم ؟ ديدي اين زن سبک سر چطور دستي دستي ما را انداخت تو هچل . "
بعد همين طور که مانده بود چه کند ، چه نکند ، مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را ول کرد رو تخته . خوب نگاهشان کرد . کمي رفت تو فکر و گفت : " جلو دار باشي ! صد دينار بده نخود و به هر طرف که خواست راه بيفت و بنا کن به دانه به دانه نخود ها را ريختن و رفتن . وقتي که نخود ها تمام شد ، سه مرتبه دور خودت بچرخ ، به هر طرف که قرار گرفتي از زمين چشم برندار و به اين طرف آن طرف نگاه نکن . راست برو تا برسي به شتر گم شده . "
جلودار باشي يک شاهي گذاشت کف دست رمال و رفت و هرچه را که گفته بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسيد به خرابه اي و ديد شتر رفته آنجا گرفته خوابيده .
افسار شتر را گرفت و به قصر برد . حکالت گم شدن شتر و رمال را براي پادشاه تعريف کرد . بعد برگشت پيش رمال و ده اشرفي به او انعام داد .
مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفي ؛ از خوشحالي دست و پايش را گم کرد . پيش از غروب بساطش را ورچيد و توي بازار گشتي زد . هرچه لازم داشت خريد و با دست پر رفت خانه و گفت : " اي زن ! حق با تو بود و من تا حالا نمي دانستم رمالي جه دخل و مداخلي دارد . خدا پدرت را بيامدزد که من را از فعلگي و دنبال سه شاهي صنار دويدن راحت کردي . "
 بعد ، نشستند با هم به گپ زدن و گل گفتن و گل شنفتن .
فرداي آن شب ، مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن کرد و همين که نشست ، چند تا غلام و فراش درباري آمدند به او گفتند : " پاشو راه بيفت که پادشاه تو را مي خواهد . "
اين را که شنيد دلش افتاد به تپيدن و رنگ به صورتش نماند . با خودش گفت : " بر پدر زن بد لعنت ! ديدي آخر عاقبت ما را به کشتن داد . اگر پادشاه بو ببرد که من بيق بيقم و حتي سواد ندارم ، کارم زار است و گوش تا گوش سرم را مي برد . "
خلاصه ! با ترس و لرز اسباب رماليش را زد زير بغل و با غلام ها و فراش ها راه افتاد . در راه هزار جور فکر و خيال کرد و از ترس جان به سر شد ، تا رسيد به حشضور پادشاه .
پادشاه نگاهي به قد و بالاي او انداخت و پرسيد : " تو شتر را پيدا کردي ، با بار پولي که بارش بود ؟ "
مرد جواب داد : " بله قربان "
پادشاه گفت : " از امروز تو رمال باشي دربار هستي و از ما جيره و مواجب مي گيري . برو و کارت را شروع کن . "
آن شب ، وقتي مرد به خانه اش برگشت , گفت : " اي زن ! خانه ات خراب شود که آخر به کشتنم دادي . "
زن پرسيد : " مگر چه شده ؟ "
جواب داد : " مي خواستي چه بشود ؟ امروز از دربار آمدند من رابردند به حضور پادشاه ، رمال باشي دربارم کردد و از صبح تا شب هي خدا خدا کردم چيزي پيش نيايد که بفهمد از رمالي هيچي سرم نمي شود و دارم بزنند . "
زن گفت : " اي بابا ! بعد از آن همه بدبختي تازه خدا يادش افتاده به ما و خواسته ناني بندازه تو دامن ما ، آن وقت تو مي خواهي به يک پخ جا خالي کني ، اين جور فکر ها را از سرت بيرون کن و بي خيال باش . آخرش هم يک طوري مي شود . خدا کريم است . "
بگذريم ، زن آنقدر از اين حرف ها خواند به گوش او که مرد دل و جراتي به هم زد و از آن به بعد مثل درباري هاي ديگر راست راست مي رفت دربار و مي آمد خانه .
مدتي گذشت و هيچ اتفاقي نيفتاد ، تا يک شب از قضاي روزگار چهل دزد خزانه ي پادشاه را شبانه زدند و بردند . همين که صبح شد پادشاه رمال باشي را خواست و گفت : " زود دزد ها و هرچه را که از خزانه برده اند پيدا کن . "
رمال باشي گفت : "حکم ، حکم پادشاه است . "
بعد آمد خانه به زنش گفت : " روزگارم سياه شد . "
زن پرسيد : "چي شده ؟ "
مرد جواب داد : " ديگر چه مي خواستي بشود ؟ ديشب دزد ها خزانه ي پادشاه را خالي کرده اند و حالا پادشاه دزد ها و هرچه را که برده اند از من مي خواهد . همين فردا مشتم وا مي شود و سرم به باد مي رود . "
زن گفت : " فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگير تا ببينم بعد چه مي شود . "

                                                                                                            ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 8:25 AM  توسط سعید صدر  | 

قصه رمال باشي دروغي        در سه قسمت
                                                         
                                                           قسمت اول

در زمان قديم زن و شوهري زندگي مي کردند که خيلي فقير بودند . يک روز زن به شوهرش گفت : " آخر تو چه جور شوهري هستي که نمي تواني حتي ده شاهي بدهي به من تا بچه هايم را به حمام ببرم "
مرد از حرف زنش خجالت کشيد و بعد از مدتي اين در آن در زدن به هر جان کندني بود ده شاهي جور کرد و داد به او .
زن اسباب حمام بچه هايش را برداشت و راه افتاد . به حمام که رسيد ديد حمام قرق است . از حمامي پرسيد : " کي حمام را قرق کرده است ؟ "
حمامي گفت : " زن رمال باشي "
زن گفت تو را به خدا بگذار من هم برم لابه لاي کنيز ها و دده ها بنشينم .
حمامي دلش به حال زن سوخت و او را راه داد . در اين هنگام ديد کنيز ها با سلام و صلوات زن بد ترکيب و نکره اي را آوردند . زن بيچاره تا چشمش افتاد به زن رمال باشي ، سرش را بلند کرد به طرف آسمان و گفت : " خدايا به کرمت شکر . من دو ماه به دو ماه هم نمي توانم بچه هايم را حمام کنم آن وقت بايد براي اين زن حمام را قرق کنند و او با اين جاه وجلال و دم و دستگاه به حمام بيايد . "
شب وقتي شوهرش آمد خانه ، حکايت را تمام و کمال براي او تعريف کرد و مرد گفت : " مگر زده به سرت من که از رمالي چيزي سرم نمي شود "
زن گفت : " خودم کمکت مي کنم الا و للا تو از فردا بايد رمال بشوي "
خلاصه ! هرچه مرد به زنش گفت که از عهده ي اين کار بر نمي آيد زن زير بار نرفت و آخر سر گفت : " يا تخته ي رمالي يا طلاق و بيزاري "
مرد هرچه فکر کرد ديد زنش را خيلي دوست دارد و چاره اي ندارد و بايد حرفش را قبول کند . اين بود که نرم شد و گفت : " اي زن ! پدرت خوب ! مادرت خوب ! مگر مي شود به همين سادگي رمال شد . "
زن گفت : " آنقدر ها هم که تو فکر مي کني مشکل نيست . فردا صبح زود مي روي بيل و کلنگ را مي فروشي و پولش را مي دهي يک تخته رمالي و دو سه تا کتاب کهنه ي کت و کلفت مي خري و مي روي مي نشيني يک گوشه مشغول رمل انداختن مي شوي . هرکه آمد گفت طالع من را ببين ، اول کمي طولش مي دهي بعد مي گويي طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنين مي شوي و چنان مي شوي . "
مرد گفت : " آمديم مشکل يکي و دو تا را شانسي رفع و رجوع کرديم . آخرش چي ؟ بالاخره مي افتيم تو دردسر . "
زن گفت : " آخر هر کاري را فقط خدا مي داند . نترس ! خدا کريم است . "
صبح زود مرد بيل و کلنگش را برداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالي خريد و رفت نشست در مسجد شاه .                       ادامه دارد . . . .


نظر يادتون نره .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384ساعت 8:50 AM  توسط سعید صدر  |