تبليغاتX

کتاب و داستان

کتاب و داستان

شامل بخش های متنوعی از ادبيات ايران و جهان

فرانکلين گفته است :
1 - دشمنت را دوست بدار زيرا کسي بهتر از او اشتباهات تو را نمي گويد .
2 - اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي ، چيزي بنويس که قابل خواندن باشد يا کاري کن که قابل نوشتن باشد .

برنارد شاو :
وقتي شخصي مي خواهد پلنگي را به قتل برساند ، آن را ورزش مي نامند ؛ ولي هنگامي که پلنگ مي خواهد آدمي را بکشد ، صحبت سبعيت و درنده خويي پيش مي آيد .

ارنست همينگوي :
انسان دو سال نياز دارد تا حرف زدن بياموزد و پنجاه سال تا سکوت را !

آلبرت سوئيتزر :
تنها چيزي که با بخشيدن دو برابر مي شود ، خوشبختي است .

جکسون براون :
هرگز کسي را نا اميد نکنيد ، شايد اميد او همه ي دارايي اش باشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 8:15 AM  توسط سعید صدر  | 

1 - محاصره ي روباه
شخصي با تير و کمان و نيزه و يک سگ و يک قبضه تفنگ و يک جوال کاه در حرکت بود .
رفيقش پرسيد : کجا مي روي ؟
گفت : به شکار
پرسيد : اين همه وسايل چيست ؟
گفت : اول تير و کمان را به کار مي برم ، اگر موفق نشدم تفنگ را به کار مي اندازم . اگر نشد سگ را رها مي کنم ، در صورتي که روباه از دست سگ رها شده و در لانه اي وارد شد با نيزه حمله مي کنم و اگر لانه اش طولاني بود کاه را در مقابل لانه اش آتش مي زنم ، تا مجبور به خروج شود .
رفيقش گفت : از اين قرار عاقبت کار روباه با خداست !

2 - آرزوي پر ماجرا
پدري با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پياده رو بود . پسر بزرگتر پرسيد : پدر جان ما چرا اتومبيل نداريم ؟
پدر گفت : من يک پدر زن ثرومتند پير دارم ، اگر او فوت کند ، ثروتش به مادر زن من خواهد رسيد ، پس از انکه مادر زنم هم مرد ، ثروت او به ما رسيده و من خواهم توانست که يک ماشين براي خودمان بخرم .
 پسر کوچک ، پس از شنيدن حرف پدر گفت : پدر جان ، من پهلوي شما خواهم نشست .
 پسر بزرگتر با ناراحتي جواب داد : تو  بايد عقب بنشيني ، جاي من در جلو مي باشد .
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همديگر کردند .
پدر که خيلي عصباني شده بود ، گفت : بياييد پايين ،بچه هاي بي تربيت ! تقصير من است که شما را سوار ماشين کرده ام .

3 - يک روز يک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدين سيلي ميزنه ، ملا هم اونو به دادگاه مي کشه و ديّه ي سيلي رو مي خواهد .
قاضي از مرد مي خواهد که يک سکه به ملا بده . مرد به بهانه ي آوردن سکه از دادگاه فرار ميکنه . ملا که متوجه فرار اون ميشه ، يه سيلي در گوش قاضي مي خوابونه و به قاضي ميگه : وقتي اومد ، سکّه رو خودت بردار !!

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 7:28 AM  توسط سعید صدر  | 

این هفته داشتم یه مطلب خوب رو می نوشتم که نرسیدم . پس فعلاً این دو تا حکایت رو قبول کنین تا هفته ی بعدی :

جنگ
پسر کوچکي از پدرش پرسيد : بابا ، جنگ چگونه به وجود مي آيد ؟
پدر جواب داد : پسرم فرض کن که دو کشور آلمان و انگلستان ، با همديگر اختلافي دارند . . .
مادر بچه که تازه وارد شده بود ، گفت : آلمان چه کاره است که با دولتي مثل انگلستان اختلاف داشته باشد ؟!
شوهر جواب داد : ما فرض کرديم خانم . . .
مادر جيغ کشيد : بي خود فرض کرديد ، اين فرض که صحيح نيست . . .
شوهر که عصباني شده بود ، وسط حرف او پريد و گفت : اصلاً به شما چه مربوطه که در صحبت ما دخالت مي کني ؟
زن چهره در هم کشيد و گفت : سر من داد مي زني ؟!
و بشقابي را که روي ميز بود ، برداشت تا آن را بر سر شوهرش بکوبد . . .
اما بچه وسط پريد و گفت : بس است پدر ، من فهميدم که جنگ چگونه پديد مي آيد .

مراحل سه گانه ي ازدواج
جواني قصد ازدواج داشت ، پدرش گفت : بدان ازدواج سه مرحله دارد . مرحله ي اول ماه عسل است که در آن تو صحبت مي کني و زنت گوش مي دهد . مرحله ي دوم آن است که زنت حرف مي زند و تو گوش مي کني . اما مرحله ي سوم که خطرناک ترين مرحله است ، موقعي مي باشد که هر دو بلند داد و فرياد مي کشيد و همسايه ها گوش مي کنند !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 8:59 PM  توسط سعید صدر  | 

 لقمان و پيرمرد

 روزي لقمان در کنار چشمه اي نشسته بود . مردي که از آنجا مي گذشت از لقمان پرسيد : چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنيده است . دوباره سوال کرد : مگر نشنيدي ؟ پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان ديوانه است و رفتن را پيشه کرد . زماني که چند قدمي راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : اي مرد ، يک ساعت ديگر بدان ده خواهي رسيد . مرد گفت : چرا اول نگفتي ؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را نديده بودم ، نمي دانستم تند مي روي يا کند . حال که ديدم دانستم که تو يک ساعت ديگر به ده خواهي رسيد .

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 7:43 AM  توسط سعید صدر  |