دل شکسته :
نگه داشتنت ، مثل نگه داشتن يک جرعه آب توي دست هايم بود . . . هر چه قدر بيشتر سعي مي کردم ، قطره هاي آب سريع تر از لاي انگشت هايم روی زمين مي ريخت . . .
چه قدر سعي کردم با حرف هايم بيشتر نگهت دارم . . . اما تو با همان لحن سرد ، جواب هاي کوتاه و تلگرافي مي دادي . . . آخرش هم گوشي را قطع کردي و من با نا اميدي گوشي را گذاشتم . . .
پليس با صداي بلند فرياد زد : (( نمي توانستي بيشتر معطلش کني ؟! داشتيم رد اين دزد لعنتي را مي گرفتيم ها . . . !!! ))
نويسنده : سپيده مرادي
با تمام وجود :
بايد دوستش مي داشت ، با تمام وجود . بايد عشقش را با تمام وجود در چهره خود جا مي داد . به آرامي گل سرخي را که در دست داشت ، به او داد . با خوشحالي شاخه گل سرخ را گرفت !
او هم بايد عشق را با تمام وجود در نگاهي به او ابراز مي داشت . پس به چشمانش نگاه کرد .
عشق ، محبت و دوستي را مي ديد . پس گل سرخ را بوييد و به آرامي لبخندي زد و رفت !
مجبور بود دوستش بدارد . پس برايش دست تکان داد :
(( خداحافظ ، به اميد ديدار ! ))
ورفتنش را تا انتهاي جاده نظاره گر شد !
ناگهان صداي خشک کارگردان سکوت را شکست : (( کات ، خيلي خوب بود . عالي بود . يک کم بيشتر حس بگير ! ))
نويسنده : بنفشه طالاري
اصل مطلب :
در اين گونه داستان ها ، معمولا دو مسير فکري وجود دارد که خواننده ، غالبا يکي را دنبال مي کند ، در صورتي که مسير ديگر ، مورد نظر نويسنده است . متاسفانه از اين داستان ها زياد نوشته مي شود . اما چرا متاسفانه ؟ به چند دليل :
دليل اول : بسياري از اين فريب ها با بي دقتي طراحي شده ، يعني خوب مخفي نشده اند . به همين دليل ، خواننده با خواندن يکي دو سطر ابتدايي ، شستش خبردار مي شود که با يک داستان قلابي رو به روست .
دليل دوم : در تعدادي ديگر از داستان ها ، فريب ها ابتدايي و سطحي هستند . مثلا ماجرايي بغرنج با عجيب روايت مي شود و درست وقتي که خواننده بيشترين درگيري را با داستان دارد ، مي بيند اينها همه اش خواب بوده است . نه تنها در اين فريب ، هيچ ابتکار و تفکري ديده نمي شود ، حتي به نظر مي رسد نويسنده قصد داشته خواننده را تحقير و تمسخر کند .
دليل سوم : و بالاخره اين که ادبيات احتمالا چيزي بيش از يک مزاح يا سرکاري است . از داستان ، انتظاري بيش از اين ميرود که بخواهد با يک کلک ، خواننده را سرگردان کند و بعد به بلاتکليفي اش بخندد . چنين کارهايي براي همان جوک ها و لطيفه ها مناسبند . به همين دليل چنين داستان هايي هر چه قدر هم که خوب و دقيق نوشته شوند ، زياد دلچسب و ارزشمند نيستند . کار ادبيات چيز ديگري است .
شايد به کارگيري زياده از حد اين شيوه در داستان ها ، به دليل تمايل شديد نويسندگانشان به ضربه ي نهايي است . نويسنده مي خواهد هرچه بيشتر ، خواننده را شوکه کند ، در صورتي که وجود ضربه ي نهايي ، نبايد به قيمت پوچ شدن و بي ارزش شدن کل داستان تمام شود .
