2 - يکي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره ي پياز در بسته ديد. گفت : در اين باغ چه کار داري؟ گفت: بر راه مي گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز برکندي؟ گفت : باد مرا مي ربود، دست در به پياز مي زدم، از زمين بر مي آمد. گفت: اين هم قبول ولي چه کسي جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نيز در اين فکر بودم که آمدي!
3 - بازرگاني را زني خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. از بهر او جامه اي سفيد بساخت و کاسه اي نيل به خادم داد که هرگاه از اين زن حرکتي ناشايست پديد آيد يک انگشت نيل بر جامه ي او زن تا چون بازآيم، اگر تو حاضر نباشي، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتي خواجه به خادم نوشت که :
چيزي نکند زهره که ننگي باشد؟ بر جامه ي او ز نيل رنگي باشد؟
خادم بازنوشت که:
گر آمدن خواجه درنگي باشد چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!
4 - گويند چون خزانه ي انوشيروان عادل را گشودند، لوحي ديدند كه پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروي ندارد.
هر که برادر ندارد، پشت ندارد.
هرکه زن ندارد، عيش ندارد.
هر که فرزند ندارد، روشني چشم ندارد.
هر که اين چهار ندارد، هيچ غم ندارد!
5 - فردي ميخي را سروته روي ديوار گذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
6 - شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد زد و گفت: اينطوري!




