تبليغاتX

کتاب و داستان

کتاب و داستان

شامل بخش های متنوعی از ادبيات ايران و جهان

1 _ شبی ملانصرالدين خواب ديد که کسی 9 دينار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دينار بدهد که عدد تمام باشد . در اين وقت ، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد . پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دينار را بده ، قبول دارم . ))

2 _ کسي از خط برناردشاو ايراد گرفت که خط شما هم مثل خط موريس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط يک اختلاف در ميان است و آن اينکه آنچه موريس مي نويسد حتي پس از چاپ هم قابل خواندن نيست ولي مال من پس از چاپ خواندني است .

3 _ روانشناسي درباره ي نقص عقل مي گفت : انسان غالباً سعي مي کند از ناحيه اي که نقص دارد پيشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسي که چشمش خوب نمي بيند مي کوشد نقاش شود . کسي که فقير است مي کوشد ميليونر شود . . . در اينجا کسي حرف او را قطع کرد و پرسيد در اين صورت آيا شخص ناقص العقل نمي کوشد روانشناس شود !

4 _ جواني پيش پدر خود رفت و گفت : پدر يادت هست که مي گفتي اولين دفعه اي که ماشين پدرت را سوار شدي ، تصادف کردي وماشين خرد شد .
گفت : بله ، به ياد دارم .
گفت : باز هم به ياد داري که هميشه به من مي گفتي ، تاريخ تکرار مي شود ؟
گفت : آن را هم به ياد دارم . مقصودت چيست ؟
گفت : امروز باز هم تاريخ تکرار شد .

5 _ يک منتقد ادبي از نويسنده اي پرسيد : شما از اصطلاح خلأ دردناک زياد استفاده مي کنيد . مگه ممکنه چيزي هم خالي باشه هم دردناک ؟ نويسنده گفت : عجيبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته ايد ؟!!



+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 8:37 AM  توسط سعید صدر  | 

ژول ورن ( Jules Verne ) در سال 1828 در جزيره ريدو از توابع نانت فرانسه چشم به جهان گشود . پدرش كه وكيل دعاوي خوشنامي بود آرزويي جز اين نداشت كه ژول رشته حقوق بخواند و روزگاري جانشين شايسته او باشد . غافل از اينكه روحيه پسرش با چنين آرزويي سازگار نيست . در واقع ژول ورن كه از كودكي شيفته طبيعت بود و در هر فرصتي كه به دست مي آورد به اسكله لوار مي رفت و به رفت و آمد كشتيها نگاه مي كرد و آرزو داشت به سير و سياحت بر روي امواج دريا بپردازد . وي در سن يازده سالگي تصميم گرفت بدون اجازه پدر ومادرش با كشتي به هند سفر كند ولي در هنگام حركت پدرش سر رسيد و او را به خانه برد ولي همچنان عشق ماجراجويي در وجود او باقي ماند . هنگامي كه ژول پا در عرصه جواني گذاشت در پاريس به تحصيل در رشته وكالت پرداخت و تحصيلات خود را در اين رشته به پايان رساند ولي گرايشي به وكالت نداشت ،اما ذوق نمايشنامه‌نويسي و رمان‌نويسي داشت و کم‌کم به سوي ادبيات کشيده شد. درآغاز دست به نوشتن نمايشنامه‌هاي گوناگون زد بي آنکه آثارش با موفقيت روبه رو شوند. آنگاه نوشتن داستان‌هاي کوتاه را آغاز کرد و در سال 1851 ميلادي 2 داستان بلند در زمينه سفرهاي شگفت انگيزش منتشر کرد. «سفرهاي شگفت‌انگيز» او بسيار موفق بود و هواخواهان بسياري يافت. ناشر آثار او، ژول هتزل براي او دوست و مشاور و همراه بسيار خوبي بود.

ژول ورن از سال 1855 ميلادي به مطالعه جغرافيا، فيزيک و رياضيات پرداخت. با اين مطالعات ژول ورن توانست به انشاء و واژگان فني که براي نوشتن رمان ‌هاي علمي‌اش نياز داشت، دست يابد
در سال 1862 ميلادي، ژول ورن دست نوشته رمان پنج هفته در بالن را نزد انتشارات هتزل برد.اين رمان با استقبال مواجه شد و نام ژول ورن بر سر زبان‌ها افتاد. از آن پس ساير شاهکارهاي ژول ورن منتشر شدند.آثاري که کوچک يا بزرگ امروز نيز از خواندن آنها لذت مي‌برند. او با دقت و نکته بيني به معرفي کشورها مي‌پرداخت براي نمونه در بخشي از کتاب فاتح آسمان‌ها به شناساندن ايران نيز مي‌پردازد. از کوير لوت و خطه شمال و درياي مازندران سخن به ميان مي‌آورد و در توصيف آن مکانها از خود مهارت به سزايي نشان مي‌دهد.
عمده آثار ورن تا سال 1880 به چاپ رسيد. او در آثار اواخر عمر خود، رفته رفته بدبيني خود را نسبت به سرنوشت تمدن بشري نشان مي‌دهد و حتي در آخرين داستان او، ارباب جهان (1904) ، روبر ‌، مخترع آشناي او مبتلا به جنون خودبزرگ بيني مي‌شود . ژول ورن در 24 مارس 1905 درگذشت.

در ايران ژول ورن از زمان‌نويسهايي است كه به نوجويان سده گذشته شناسانده شد و آثار او از همان آغاز خوانندگان بيشماري يافت.

در دهه نخست 1300، خواندن كتابهاي ژول ورن به عنوان سالمترين كتابها به خوانندگان و به ويژه نوجوانان پيشنهاد مي‌شد. در اين دهه كه مقوله ادبيات كودكان به شكل گسترده مطرح شد، با گسترش نشريه‌هاي كودكان و نوجوانان و مرزبندي مشخص ميان خوانندگان خردسال و بزرگسال، كتابهاي ژول ورن بيشتر به دو شكل چاپ مي‌شد. يك دسته به شكل كامل براي نوجوانان بزرگتر و عموم مردم كه انتشارات گوتنبرگ كتابهاي بيشماري از او را  منتشر كرد .

ژول ورن

آثار ژول ورن عبارتند از :

نوول مارتين پاژ  1852
نمايشنامه کولي مابارد  1853 
ارباب زکريا  1854
ترانه کمدي «يازده روز در پايتخت»  1860
پنج هفته در بالن  1862
سفر به مرکز زمين  1864
از زمين تا ماه  1865
فرزندان کاپيتان گرانت  1867
جغرافياي مصور فرانسه و مستعمرات آن  1868
بيست هزار فرسنگ زير دريا  1869
سفر به مدار ماه  1870
دور دنيا در هشتاد روز  1873
جزيره اسرارآميز  1874
ميشل استروگوف   1876
خطهاي سياه  1877
تاريخ مسافتهاي بزرگ و مسافران نامدار  1878
ابوالهول يخي
ناخداي پانزده ساله  1878
مسافرت در راه چين  1879
پانصد ميليون  1879
اشعه سبز  1879
فرشته لجباز  1883
ماتياس ساندروف  1885
جزيره‌اي در آتش  1884
فاتح شبگرد  1880
روبر فاتح
دو سال تعطيلات  1888
کاخ کارپات‌ها  1892
جزيره آفتاب‌پرستان  1895
در برابر پرچم  1896
يک درام در ليوني  1904
صاحب جهان  1904

خلاصه ي برخي از داستانها ي ژول ورن ( ترجمه بهروز توراني ) :

پنج هفته در بالن - 1863
دكتر فرگوسن و دو همراه او با بالني به نام ويكتوريا به زنگبار مي‌روند تا به نقاط كشف نشده آفريقا كه تا كنون پاي آدمي به آنها نرسيده دست يابند.

سفر به مركز زمين - 1864
پروفسور ليدنبروك به هنگام ترجمه آثار آرنه ساكنوسم به اين نتيجه مي‌رسد كه اين آثار ميتوانند راهنماي او در سفري به مركز زمين باشند.

از زمين تا ماه - 1865
باربيكن و اعضاي باشگاه توپخانه بالتيمور نقشهاي براي سفر به ماه طرح مي‌كنند كه طي آن انسان با استفاده از يك توپ عظيم به ماه پرتاب مي‌شود.

فرزندان كاپيتان گرانت – 1868
يك بطري كه در دل يك كوسه ماهي قرار داده شده، حاوي يادداشتهايي عمدتا نامفهوم است كه به سه زبان نوشته شده است. با اين حال اين اسناد ممكن است بتوانند ما را به كاپيتان هري گرانت كه بيش از دو سال پيش همراه با كشتي بريتانيا در سواحل آمريكاي جنوبي غرق شده برساند.

سفر به مدار ماه – 1870
اين كتاب دنباله از زمين تا ماه است و در آن باربيكن و همراهانش به دور ماه گردش مي‌كنند.

بيست هزار فرسنگ زير دريا - 1870
كشتيهايي در اينجا و آنجا غرق ميشوند و تصور بر آن است كه غرق شدن اين كشتيها كار يك هيولا باشد. دولت آمريكا دكتر پير آرونا و دستيارانش را براي پايان دادن به اين ماجراي اسرارآميز به كار مي‌گيرد. اين داستان همان ماجراي مشهور كاپيتان نيمو است.

دور دنيا در هشتاد روز – 1873
فيلياس فاگ شرط مي‌بندد كه دور دنيا را در هشتاد روز طي كند. اما هنگامي كه با تصور اين كه مظنون به سرقت است مورد تعقيب واقع ميشود، به دردسر مي‌افتد.

جزيره اسرارآميز – 1874
ابن داستان ماجراي پنج تني است كه به دنبال محاصره شهر ريچموند در ايالت ويرجينيا در جريان جنگهاي داخلي آمريكا با بالن از آن شهر فرار مي‌كنند. توفان بالن آنها را به نقطهاي در شش هزار مايلي مي‌برد. در اين داستان بار ديگر با كاپيتان نيمو روبرو مي‌شويم.

ميشل استروگوف – 1876
سزار بايد پيامي را از مسكو به برادرش در ايركوتسك برساند. سروان ميشل استروگوف مردي است كه قرار است اين پيام مهم را از يك سوي سيبري به جانب ديگر آن برساند، جايي كه اينك در تصرف امير بخارا است.

منابع : 1  و  2  و  3 




+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 6:54 AM  توسط سعید صدر  | 

        نام کتاب :بي خانمان                Sans Famille
        نويسنده : هکتور مالو                Hector Henri Malot
        مترجم : افسون مهدويان            در دو جلد
        چاپ اول :  1382                       قيمت دو جلد : 3200 تومان
        تعداد صفحات : 626                   انتشارات ويژه نشر 
  
   نوشته ي پشت کتاب :

_ (( بي خانمان )) داستان ديگري از (( هکتور مالو )) خالق (( با خانمان )) و (( پرين )) است .
_ (( بي خانمان )) داستان (( رمي )) پسر هشت ساله ي سر راهي و آواره است .
_ (( بي خانمان )) داستان تلاش و پشتکار در برابر ناملايمات و سختي ها است .
_ (( بي خانمان )) داستان مهر بي پايان (( رمي )) به نامادري خويش است .
_ (( بي خانمان )) داستاني از اميد ، در اوج نا اميدي ، گرسنگي و تنهايي است .
    سر انجام رمي چه خواهد شد ؟ . . .
    اين داستان ، حتي براي کساني هم که کارتن آن را از تلويزيون ديده اند، پر کشش و خواندني است .

   قسمت هايي از داستان :

من يک بچه ي سر راهي هستم . اما تا هشت سالگي خيال مي کردم ، مثل بچه هاي ديگر ، مادر دارم . چون وقتي گريه مي کردم ، زني مي آمد و چنان با مهرباني مرا در آغوش مي گرفت و مي فشرد که اشک هايم بند مي آمد . . .
اگر جرأت داشتم دهان باز مي کردم و مي گفتم که درست يک روز پيش ، باربرن مرا سرزنش کرده بود که چرا لاغرم و پا و بازوي قوي ندارم . ولي مي دانستم که گفتن اين حرف سودي نداشت ، جز اينکه کتکي نوش جان مي کردم . براي همين ساکت ماندم . . .
  سگ پشمالو که تا آن لحظه کوچک ترين حرکتي نداشت ، با شنيدن دستور اربابش ، با نشاط و سرزندگي بلند شد روي پنجه هاي عقبش ايستاد و دست هايش را مثل صليب جلوي سينه اش گرفت و سلام بسيار بلندي به اربابش کرد . به طوري که کلاه پليسي که روي سرش بود ، افتاد . سپس مودبانه وظيفه اش را انجام داد ؛ به طرف رفقايش برگشت ، يکي از دست هايش را از سينه بر داشت و به آنها اشاره کرد تا جلو بروند . . .

عکسي از نويسنده

مالوت

عکس روي جلد کتاب ، در کشور هاي انگليسي زبان

عکسي از کارتن بي خانمان


+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 7:43 AM  توسط سعید صدر  | 

1 - محاصره ي روباه
شخصي با تير و کمان و نيزه و يک سگ و يک قبضه تفنگ و يک جوال کاه در حرکت بود .
رفيقش پرسيد : کجا مي روي ؟
گفت : به شکار
پرسيد : اين همه وسايل چيست ؟
گفت : اول تير و کمان را به کار مي برم ، اگر موفق نشدم تفنگ را به کار مي اندازم . اگر نشد سگ را رها مي کنم ، در صورتي که روباه از دست سگ رها شده و در لانه اي وارد شد با نيزه حمله مي کنم و اگر لانه اش طولاني بود کاه را در مقابل لانه اش آتش مي زنم ، تا مجبور به خروج شود .
رفيقش گفت : از اين قرار عاقبت کار روباه با خداست !

2 - آرزوي پر ماجرا
پدري با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پياده رو بود . پسر بزرگتر پرسيد : پدر جان ما چرا اتومبيل نداريم ؟
پدر گفت : من يک پدر زن ثرومتند پير دارم ، اگر او فوت کند ، ثروتش به مادر زن من خواهد رسيد ، پس از انکه مادر زنم هم مرد ، ثروت او به ما رسيده و من خواهم توانست که يک ماشين براي خودمان بخرم .
 پسر کوچک ، پس از شنيدن حرف پدر گفت : پدر جان ، من پهلوي شما خواهم نشست .
 پسر بزرگتر با ناراحتي جواب داد : تو  بايد عقب بنشيني ، جاي من در جلو مي باشد .
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همديگر کردند .
پدر که خيلي عصباني شده بود ، گفت : بياييد پايين ،بچه هاي بي تربيت ! تقصير من است که شما را سوار ماشين کرده ام .

3 - يک روز يک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدين سيلي ميزنه ، ملا هم اونو به دادگاه مي کشه و ديّه ي سيلي رو مي خواهد .
قاضي از مرد مي خواهد که يک سکه به ملا بده . مرد به بهانه ي آوردن سکه از دادگاه فرار ميکنه . ملا که متوجه فرار اون ميشه ، يه سيلي در گوش قاضي مي خوابونه و به قاضي ميگه : وقتي اومد ، سکّه رو خودت بردار !!

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 7:28 AM  توسط سعید صدر  | 

آنتوان پاولويچ چخوف درتاريخ 17 ژانويه 1860 در تاگانروگ متولد شد. ابتدا به مدرسه يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين رفت ودرسال 1879 وارد دانشكده پزشكي دانشگاه مسكو شد. از همان سال نخست تحصيل در دانشگاه به نويسندگي درمطبوعات پرداخت. براى گذران زندگى خود و خانواده اش ، صدها داستان كوتاه نوشت . هنگام فارغ التحصيلى در سال 1884، نويسنده اى شناخته شده بود و به طور منظم با روزنامه "نوو ورميا"درسن پيترزبورگ همكارى مي‌كرد. اما در سال 1890، افسرده از مرگ برادر و بيزار از مسكو و خودش ("به دلايلى، ديگر ديدن چاپ شدن كارهايم خوثسحالم نمي‌كرد")، تصميم گرفت از راه سيبرى با سفرى 8000كيلومترى و بسيار دشوار و پرزحمت به ساخالين برود كه تبعيدگاه يخ زده و دوردستى بودكه 10000 مجرم و زندانى سياسى در آن زندكى مي‌كردند. او درصدد افشاى شرايط ناگوار زندانيان سياسى سزار بود: "مي‌خواستم 100يا 200صفحه بنويسم و به اين وسيله قسمتى از دين خود را به پزشكى ادا كنم ."چخوف درساخالين ، يك بررسى آمارگونه پزشكي روى مجرمين انجام داد،شرايط زندگى آنها را مورد بررسى قرار داد، آمار مرگ ومير ايشان را تنظيم كرد و شرح مفصلى از "نهايت خرد شدن بشر" نوشت . كتاب او، جزيره ساخالين ،باعث آغاز به كار يك تحقيق رسمى شد اما به عنوان پايان نامه دكترا مورد پذيرش رئيس دانشكده پزشكى مسكو قرار نگرفت ( "بيش از حد جامعه شناسانه" تلقى شد ).

در سال 1891، چخوف كار خود را به عنوان پزشك عمومى در دهكده مليخووا ، در فاصله 80كيلومترى جنوب مسكو، آغازكرد. بيماران از 50 كيلومترى آنجا، پياده يا با گارى مي‌آمدند تا پزشك جديد را ببينند. آنها سحرگاه در مقابل مطب به صف مي‌ايستادند و در برابر دريافت مراقبت هاى پزشكى معامله پاياپاى مي‌كردند. چخوف جزئيات را ثبت مي‌كرد، به رايگان دارو مي‌داد و ظرف كمتر از 6 ماه ، 576ويزيت خانگى انجام داد. در ماه ژوئيه ، براىكمك به تحت كنترل درآوردن همه گيرى ويرانگر وبا به سمت مأمور سلامت عمومى ناحيه گماشته شد. دركمتر از 2 ماه ، تقريبا 1000 بيمار را ويزيت كرد. با شروع زمستان، همه گيرى و  با پايان يافت اما چخوف كاملا از پاى درآمده بود .

داستان هاي چخوف تفكربرانگيزند، بطوري كه خواننده تامدتها تحت تأثير آنها قرار مي گيرد. چخوف نوشتن را از ايام جواني ، آغاز كرد. او با اسم مستعار « آنتوشاچخونته » مطالبي طنزآميز درباره رفتار مادرزن ها، كلفت هاي پير، عروسي ها ومراسم عزاداري و… در مجلات چاپ مي كرد. يكي از نخستين آثار او، يعني «سركار يريبشيف»، كه اثري اجتماعي وانتقادي است وبوروكراسي حاكم برنهادهاي اداري ودولتي را ريشخند مي كند ، اجازه چاپ نگرفت. اما او با همان شدت وعلاقه به نوشتن ادامه داد و داستانهاي كوتاه بسياري نوشت كه نام او را در ادبيات روسيه قبل از انقلاب تثبيت كرد. داستانهاي چخوف ساده وروشن وموجز است ، و طنز ظريف وتلخي در اغلب آنها وجود دارد. هيچ جزيي از آثارش زايد نيست ، وبه قول خودش «اگر تفنگي را در پرده اول از ديوار بياويزم در پرده دوم يا سوم حتماً تير آن راخالي مي كنم». اين عبارت البته به آن معنا نيست كه همه نشانه هاي موجود در آثار چخوف، الزاماً ، نماديا نماينده چيزي هستند. مضاميني كه در آثار چخوف وجود دارد، معمولاً از پژمردن آرمان هاي جواني، دل دادگي هاي نامعقول وجهل عمومي حكايت مي كند. چخوف معتقد است قيافه انسان بعداز سي سالگي ، همين كه شخص از آرمان هاي بزرگ خالي شد، مضحك مي شود؛ زيرا انسان براي درافتادن با مشكلات وموانع اجتماعي همواره به آرمان هاي بزرگ نياز دارد.
داستان هاي چخوف معمولاً آدم هايي را توصيف وروايت مي كنند كه در مواجهه با ناملايمات و اوضاع ناهنجار دچار سؤتفاهم مي شوند. آنها به درك روشني نسبت به آنچه آنها را در چنبر خود گرفتار مي كند نمي رسند ودريافت مشتركي با يكديگر پيدا نمي كنند. گويي هريك از آدمها در فضاي بسته ومحدود خود به سر مي برند، وهيچ يك قادر نيستند بدون پرداخت هزينه هاي سنگين يا فداكردن خود و ديگران از آن فضاي بسته فردي خارج شوند. قانون و سنت وعرف، هيچ كدام گره گشاي مشكلات آدمها و بن بست موجود در روابط آنها نيست. دراين ميان قانون، به عنوان سرمشق يا الگوي رفتاري وضع شده از سوي نظام سياسي حاكم، براي اكثريت خاموش آدمهاـ دهقانان، سرف ها، ماهيگيران، پيله وران و فروشندگان دوره گرد و مانند اينهاـ ناشناخته است ، بطوري كه وقتي خود را در مصيبتي گرفتار مي بينند يا مرتكب خلافي مي شوند به هيچ وجه تقصير يا گناهي را متوجه خود نمي دانند ، و وقتي ضابط قانون يقه آنها را مي گيرد عمل خود را توجيه مي كنند. طبيعت در داستانهاي چخوف با شكوه وشگرف توصيف مي شود، وآدمها نسبت به مظاهر طبيعت و زشتي وپلشتي زندگي خودشان رفتاري بي اعتنا وتقديرگرايانه دارند؛ گويي سرنوشت مقدر كرده است كه آنها از طبيعت فاصله بگيرند وتلاش براي تغيير زندگي ناگوار خود نكنند. چخوف زيبايي ها وشكوه وجلال طبيعت را مي ستايد، و زندگي آدمها را در تعارض با طبيعت نشان مي دهد. بي توجهي به طبيعت يا بيگانگي ميان آدمها اغلب به تراژدي منجر مي شود، اما چخوف اين تراژدي را با لحني غم انگيز روايت نمي كند ؛ زيرا براين عقيده است كه اگر در زندگي تراژدي وجود دارد ـ كه دارد ـ ما بايد آن را نشان بدهيم ، آن هم بدون دخالت مستقيم ، با لحني بي طرفانه يا طنزآميز.

او شايد 400داستان كوتاه و 6 نمايشنامه بلند نوشت . شهرت او به عنوان نمايشنامه‌نويس به خاطر نمايشنامه هاى مرغ دريايي، عمو وانيا، سه خواهر و باع آلبالوست . يش از 70فيلم براساس نمايشنامه ها و داستانهاى وى ساخته شده‌اند. قهرمانان اصلى نمايشنامه هاى او را بورژواهاى معمولى، ملاكان كوته فكر و آرسيتوكرات هاىكوچك تشكيل مي‌دهند. آنها با واژگانى معمولى رنج هاى زندگى عادى را بيان ميكنند. مطلب قابل توجه اين نمايشنامه ها، نه حركات نمايشي بلكه روانشناسي ( اميدهاى بربادرفته ، فرصت هاى ازدست رفته ، دلدارى و پذيرش قضا و قدر ) است . داستانهاي كوتاه او قسمت هايى غيرقابل قضاوت ، بدون پايان ، فراموش نشدنى و در برخى موارد تكان دهنده از زندگى را ياد مي‌كنند. اين داستانها، امروزه هما‌‌ن‌قدر جديد و مبتكرانه هستند كه يك قرن پيش بوده‌اند.

پزشکان، شخصيت هاى برجسته داستانهاى چخوف را تشكيل مي‌دهندكه البته هميشه تحسين نمي‌شوند. درايوانف ، اولين نمايشنامه بلند چخوف ، دكر لوف نه تنها نمي‌تواند افسردگى ايوانف را تشخيص دهد بلكه از درمان بيمارى سل همسر وى نيز عاجز است . دورن ، يك پزشك دهكده درمرغ دريايي پس از 30سال طبابت همه چيز زندگى خود را از دست مي‌دهد و مانند لوف بيش از آنکه شفادهنده باشد، اشتباه مي‌كند. در سه خواهر، دكتر چبوتيكين يك شكست خورده الكلى، تصديق مي‌كند كه تمام دانش خود درباره پزشكى را از ياد برده است . ميخاييل آستروف ، پزشک دهكده درعمو وانيا زندگى خود را چنين توصيف مي‌كند: "صبح تا شب را سر پا ، بدون لحظه اى آرامش سرى مي‌كنم و سپس نگران از آنکه توسط بيمارى فراخوانده شوم ، زير پتو مي‌خوابم . در تمام اوقاتى كه با همديگر آشنا بوده ايم ، يك روز موخصى هم نداشته ام ." مطمئنا ، اين صداى دكتر چخوف است كه از زبان دكتر آستوف مي‌شنويم .

در سال 1884كه چخوف درجه پزشكى خود را دريافت كرد، براى اولين بار دچار هموپتزى شد و اين خلط هاى خونى 3-2 بار در سال تكرار مي‌شد. روشن نيست كه چرا با وجود مرگ برادرش نيکلاس در اثر سل ، او اهميت اين حملات را انكار مي‌كرد. بيمارى وي ،به گفته خودش ،آنفلوانزا، درساخالين بدتر شد اما در بازگشت به مسكو، تا سال 1897از دريافت مراقبت پزشكى امتناع كرد كه در اين هنگام پس از يك حمله نامطبوع هموپتزى هنگام صرف غذا در يك رستوران ، آنچه براى ديگران آشكار بود، براى خودش نيز مشهود گشت . در آن هنگام قد او بيش از 180سانتي‌متر و وزنش تنها 62 كيلوگرم بود. بنا بر توصيه دكتر آلكسى اوسترومف ، يكى از اساتيد او در دانشكده پزشكى، چخوف براى علاج كامل ، به يالتا و سپس به يك مركز نگهدارى بيماران مبتلا به سل در درياى سياه عزيمت كرد. البته ، او به جاى استراحت ،شديدا مشغول برنامه اى براى دريافت اعانه جهت احداث آسايشگاه مسلولين شد. او همچنين درهمين مدت 3 شاهكار خود را نوشت : "بانوى صاحب سگ(1899)، سه خواهر ( 1900)، و باخ آلبالو (1903).

در دسامبر سال 1903، چخوف از يالتا گريخت و برخلاف توصيه پزشكش،به مسكو سفركرد. كنستانتين استانيسلاوسكى، رئيس سالن تئاتر معروف هنر مسكو،تصميم گرفت تا نخستين نمايش باخ آلبالو را در 17ژانويه سال 1907در گراميداشت 44 سالگى چخوف و 25 ساله شدن عمر نويسندگى وى به نمايش درآورد . عصر آن روز، يك جشن پيروزي بود.
چخوف و همسرش الگا ،ستاره سابق تئاتر هنر مسكو در اواسط فوريه به يالتا بازگشتند. بعد از 6 ماه آنها به يك چشمه آب معدنى در بادن وايلر آلمان عزيمت كردند. او در ساعت 3صبح 15ژوئيه سال 1903ديده از جهان فرو بست .

منابع : سايت شقيق  و ايران نيوزپيپر



+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 9:2 AM  توسط سعید صدر  |