2 - پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش هاي خود را گذاشت داخل يخچال ، کتش را به لوستر آويزان کرد و ليوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بيرون ريخت . شخصي که در بيرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ريخت و گفت : اي عمو مگر مرض داري آب را مي ريزي بيرون ؟
پروفسور گفت : خيلي مي بخشيد من نمي دانستم که شما در ليوان هستيد !
3 - شخصي هفت تيري پيدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسيد :
ملا جان بگو اين چيست ؟
ملا نگاهي به هفت تير انداخت و گفت :
اين چپق فرنگي است .
مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تيري در رفت ودودي بلند شد و مرد بيچاره نقش بر زمين گشت .
ملا نگاهي به جسد بي جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبي توي چپق بود تا يک پک کشيد ، افتاد ! ))
4 - جواني داراي زني بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک مي زد . زن شکايت شوهر را پيش پدر برد . پدر نيز او را کتک بيشتري زد و روانه ي خانه ي شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدي ، من هم تلافي نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !
5 - اولي : هفته ي پيش يک شاخه ي درخت به چشم زن من خورد و سه هزار تومان خرج روي دستم گذاشت .
دومي : برو خدا راشکر کن . هفته ي پيش يک دستبند طلا به چشم زن من خورد و هفتاد هزار تومان خرج روي دستم گذاشت !
======================================
توجّه : قسمت نظر سنجي راه افتاد که شرکت کنين ( پايين صفحه ) و قسمت پيوندهاي وبلاگ هم هر هفته به روز ميشه .
فعلاً تا جمعه . . .




