رمال باشي رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت : " اين هم چهل روز مهلت بعدش چه خاکي بريزم به سر ؟ "
زن گفت : " تا چهل روز ديگر که مرده است کي زنده ؟ حالا پاشو برو بازار چهل تا کله خرما بگير بيار و هر شب يکي از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله که اقلاً حساب روز ها دستمان باشد و بدانيم روز چهلم چه روزي است . "
رمال باشي گفت : " بد فکري نيست . " و رفت چهل تا کله خرما خريد و برگشت خانه . حالا بشنويد از دزد ها !
وقتي دزد ها شنيدند پادشاه رمالي دارد که از زير زمين و بالاي آسمان خبر مي دهد ، ترس ورشان داشت . نشستند با هم به گفت و گو که چه کنند تا از دست چنين رمالي جان سالم به در ببرند . آخر سر قرار گذاشتند هر شب يکي از آن ها برود رو پشت بام خانه ي رمال باشي سر و گوشي آب بدهد و ببيند رمال باشي چه مي کند و براشان چه نقشه اي مي کشد .
شب اول ، يکي از دزد ها خودش را رساند به پشت بام رمال باشي و گوش تيز کرد ببيند رمال باشي چه مي کند . در اين موقع رمال باشي يکي از خرما ها را خورد . هسته اش را تلقي پرت کرد تو دله و بلند گفت : " اين يکي از چهل تا "
دزد تا اين را شنيد از روي پشت بام پريد پايين رفت پيش رفقايش و گفت : "هرچه از اين رمال باشي گفته اند کم گفته اند . "
گفتند : "چطور " گفت : " تا رسيدم رو پشت بام خانه اش هنوز خوب جاگير نشده بودم که بلند گفت اين يکي از چهل تا . "
دزد ها خيلي پکر شدند و بيشتر ترس افتاد تو دلشان .
خلاصه ! از آن به بعد ، هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشي و رمال باشي شبي يک کله خرما خورد و هسته اش را انداخت تو دله و گفت اين دو تا از چهل تا ، اين سه تا از چهل تا ؛ و همين طور شمرد تا رسيد به سي و نه .
شب سي و نهم دزد ها دور هم جمع شدند و گفتند : " يک شب بيشتر نمانده که رمال باشي ما را بگيرد و کت بسته تحويل دهد . اگر به زير زمين يا توي دريا هم بريم فايده ندارد و دست از سرمان بر نمي دارد . خوب است تا کار از کار نگذشته خودمان بريم خدمتش و جاي جواهرات خزانه را نشانش بديم . اين طوري شايد پارشاه از تقصيرمان بگذرد و از اين مهلکه جان به در ببريم . "
فرداي آن روز دزد ها يک شمشير و يک قرآن برداشتند رفتند پيش رمال باشي و گفتند : " اين شمشير ، اين هم قرآن . يا ما را با اين بکش يا به اين قرآن ببخش . جواهرات خزانه ي پادشاه هم دست نخورده زير خاک است . "
رمال باشي دزدها را کمي نصيحت کرد . بعد جاي جواهرات را ياد گرفت و به آنها گفت : " الان مي روم پيش پادشاه ببينم چه کار مي توانم براتان بکنم . " و بلند شد دوان دوان رفت خدمت پادشاه ، جاي جواهرات را به او گفت و براي دزدها طلب شفاعت کرد .
پادشاه که از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد ، گفت : " رمال باشي راستش را بگو چرا براي دزدها طلب شفاعت مي کني ؟ "
رمال باشي گفت : " قربانت گردم ! وقتي دزدها خبردار شدند پيدا کردن آن ها و جواهرات را گذاشته اي به عهده ي من از خير هرچه برده بودند گذشتند و فرار کردند به مغرب زمين و حالا اگر بخواهي آن ها را برگرداني ، دو برابر خزانه بايد خرج قشون کني . آخرش هم معلوم نيست به نتيجه برسي يا نه . "
پادشاه حرف رمال باشي را قبول کرد و عده اي را با شتر و قاطر فرستاد ، جواهرات خزانه را تمام و کمال آوردند تحويل خزانه دار دادند و باز به رمال باشي خلعت داد و پول زيادي به او بخشيد .
وقتي رمال باشي برگشت به خانه به زنش گفت : " امروز پادشاه آنقدر پول بخشيد به من که براي هفت پشتمان بس است . حالا بيا فکري بکن که از اين مخمصه خلاص بشوم . چون مي ترسم آخر گير بيفتم و جانم را بگذارم رو اين کار . "
زن فکري کرد و گفت : " اين را ديگر راست مي گويي . وقتش رسيده خودت را بزني به ديوانگي تا دست از سرت بردارند . "
مرد گفت : " چطور اين کار را بکنم ؟ "
زن گفت : " فردا صبح ، وقتي شاه رفت حمام هر طور شده خودت را برسان به او ، دست و پايش را بگير مثل ديوانه ها از خزينه بندازش بيرون ولخت مادرزاد بنا کن به بشکن زدن و قر و قمبيل آمد . آن وقت دوست و دشمن مي گويند رمال باشي پاک خل و چل شده ؛ پادشاه هم دست از سرت بر مي دارد . "
مرد گفت : " بد نگفتي " و صبح فردا ، همانطور که زنش گفته بود ، بعد از اينکه پادشاه رفت حمام ، دوان دوان خودش را رساند به آنجا . نگهبان ها را کنار زد و به زود رفت چنگ انداخت موهاي پادشاه را گفت و از خزينه کشيدش بيرون ، که يک مرتبه صدايي بلند شد وسقف خزينه رميد .
پادشاه وقتي ديد رمال باشي از مرگ حتمي نجاتش داده ، مال بي حساب و کتابي به او بخشيد و همه کاره ي دربارش کرد.
رمال باشي برگشت خانه و ماجراي آن روز را بزاي زنش تعريف کرد . زن گفت : " يک کار ديگر هم مي تواني بکني . " مرد گفت : " چه کاري ؟ "
زن گفت : "يک وقت که همه ي اعيان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند ، خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بکش پايين . بعد از اين کار ، همه مي گويند عقل از سرت پريده و ديوانه شده اي . پادشاه هم مي گويد رمال ديوانه نمي خواهم و از دربار بيرونت مي کند . آن وقت با خيال راحت مي رويم گوشه ي دنجي مي نشينيم و خوش و خرم زندگي مي کنيم . "
رمال باشي حرف زنش را قبول کرد و منتظر فرصت ماند . تا يک روز همه ي اعيان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و د ست به سينه جلوي تختش صف بستند . رمال باشي ديد فرصت از اين بهتر دست نمي دهد و از ميان جمعيت پريد رو تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پايين ، که در همين موقغ عقربي قد يک گنجشک از زير تشکي که پادشاه روش نشسته بود ، آمد بيرون . "
همه به رمال باشي آفرين گفتند و از آن به بعد ديگر کسي نبود که به اندازه ي رمال باشي پيش پادشاه عزيز باشد .
رمال باشي مطلب را با زنش در ميان گذاشت و آخر سر گفت : " امروز هم که اين جور شد و حالا بيشتر از عاقبت کار مي ترسم . "
زن ، شوهرش را دلداري داد و گفت : " حالا که خدا مي خواهد روز به روز کار و بارت بالا بگيرد و اجر و قربتت پيش پادشاه بيشتر شود ، چدا ما نخواهيم ؟ "
رمال باشي گفت : " درست مي گويي ، بايد راضي باشيم به رضاي خدا . "
از آن به بعد ، رمال باشي صبح به صبح مي رفت دربار و شب به شب برمي گشت خانه و با زنش به خوبي و خوشي وندگي مي کرد . تا روزي از روزها همراه پادشاه رفته بود شکار ، پادشاه ملخي را در مشتش گرفت و به او گفت : " بگو ببينم ! چي تو مشت من است ؟ "
رمال باشي رويش را کرد به طرف آسمان و در دل گفت : " خدايا خودت مي داني که من مي خواستم از اين کار دست بکشم و تو نگذاشتي . حالا هم راضي ام به رضاي تو . " بعد آهسته گفت : " يک بار جستي ملخک ! دوبار جستي ملخک ! آخر کف دستي ملخک ! "
پادشاه گفت : " رمال باشي ! داري با خودت چه مي گويي ؟ بلند تر بگو . "
رمال باشي با ترس و لرز بلند گفت : " عرض کردم ؛ يک بار جستي ملخک ، دوبار جستي ملخک ، آخر کف دستي ملخک ! "
پادشاه گفت : " آفرين بر تو " و دستش را وا کرد و ملخ پريد به هوا . . .
پا يا ن 
